سلام سلام سلام
پسرک قشنگ و مامانی من سلام
همه بود و نبودم سلام به روی ماهت بعد از هزار تا کلک که صبحانتو خوردی مشغول خوردن نخ پتوت شدی و من تونستم بیام وبلاگتو اپ کنم. قبل از اینکه برگ دوم دلنوشته هامو برات ببنویسم یه کم از تو و کارات و خاطرات موندنی قشنگت می نویسم.
هفته قبل برای مراسم جشن عقد عمو حسن من رفته بودیم گرمسار. از اونجایی که فضای خونه اونا حسابی بزرگه تو فسقل مامانی تا می تونستی اتیش سوزوندی و تو هر سوراخی خودتو جا می دادی. خلاصه حسابی خودتو تخلیه کردی طوریکه وقتی برگشتم تهران همه میگفتن چرا دیگه حتی صدای این وروجک در نمیاد؟ گفتم بچم بسکه جامون کوچیکه نمیتونه انرژی خودشو تخلیه کنه اونجا که بودیم با بچه ها اتیش میسوزوندن و کلی حالشو میبرد تو جشن عموم هم که بسکه رقصیدی کلی شاباش جمع کردی همه نگاه ها بطرف تو بود اخر سری دامادم بغلت کرد و یه قری با هم دادید.
عاشق تلفنی و کافیه یه گوشی ببینی تا با زور خودتو بهش برسونی و مثل شمالیا بلند بلند بگی اوووووو اووووو یعنی عاشق فیگور گوشی دست گرفتنتم.
یکی دیگه از چیزایی که یاد گرفتی اینه که اگه کسی رو دوس نداشته باشی یا از کار اون لحظش خوشت نیاد فوری کلی اخم بهش میکنی و جذبه میگیری اخمات طوریه که من غش میکنم از خنده. بعد که من بهت میگم چرا به فلانی اخم کردی؟ میخندی و برای خودت دس میزنی. از وقتی از گرمسار اومدیم یه شب درمیون میبرمت پارک و شهربازی تا بازی کنی و من با شادیت کیف کنم.
اینم چند تا عکست:

ارمیای من عاشق جامپینگه



و اما عنوان پستت نفسی من : چند روز پیش یکی از راننده های اژانس منقطه فرودگاه که تورو عصرا تو کالسکه می بینه و بدجوری بهت عادت کرده و دوستت هم داره در خونمونو زد بلند بلند می گفت عزیز من اقا ارمیا ارمیا جونم ارمیا اقا خلاصه با هر عنوانی صدات می زد بعد که رفتیم جلوی در خونه دیدیم یه جوجه محلی که هنوز تشخیص ندادیم مرغه یا خروس برات اورده البته جوجه های محلی خیلی بزرگن و ما تهرانی ها بهشون می گیم مرغ ولی هنوز جوججس..... خلاصه از اون روز با جنابعالی بساطی داریم تو همش می خوای دنبال جوجوت کنی و من ترسو هم تا می بینمش صدای اه و فغانم به صورت جیغ بلند میشه.... وقتی هم جوجوت دنبالم می کنه تو ذوق می کنی و می خندی.
هنوز کسی از شهرستان نیومده تا بدمش ببرنش تا برات نگه داریش کنن اخه جوجه طفلی رو مجبوریم تو قفس نگه داریم و من اصلا محدودیت جونورارو دوست ندارم. روز اول هم جوجتو با صابون حمامش کردیم و فکر کنم چون یخ کرده بود یه پاش برای چند روز فلج شده بود.... البته الان خوب شده.....
نفسی من اینقدر ادم ترسویی هستی هرکاریت می کنیم که تنهایی راه بری نمی ری و از ترس خودتو می ندازی تو بغلم.....
خلاصه که شیطون بلای زندگی ما خیلی نمک زندگی مارو زیاد کرده و حسابی باهاش حال می کنیم.
یه خبر خوب هم این که خاله سحر خوشبخت که ما خیلی خیلی دوسش داریم یه نینی فرشته تو دلش جا گرفته و این هدیه الهی نصیب دل پاک خاله سحر هم شد. ارمیای من برای خاله سحر دعا کن تا این بار بارزشو به سلامت زمین بزاره......
و اما برگ دوم دلنوشته های زندگیم:
اگه یادت باشه تا اونجایی برات نوشتم که بابام ترکش خورد و بردنش بیمارستان بعد از مرخص شدن از بیمارستان که انگاری یه جورایی موج انفجار هم روی مغز بابای عزیزم تاثیر گذاشته بود باید خیلی باهاش مدارا میشد یادمه یه بار به قول امروزی ها موجی شد البته خیلی خفیف اینقدر عصبی شده بود که نمی شد جلوش افتابی شد ولی بعدش خودش یادش نمی یومد که چی شده.....
خلاصه بعد از اتمام جنگ بابا که از خوردن نون خون شهدا بدش می یومد نه دنبال جانبازیش رفت و نه دیگه کار تو سپاهو ادامه داد اون می گفت من برای خدا و ناموسم رفتم پس دیگه چه ادعایی می تونم داشته باشم برای گرفتن پول از بنیاد جانبازان.
یادم رفت بگم که در همین اثنای جنگ به خاطر تصادفی که بابام کرده بود و متاسفانه فوتی و جرحی تو ماشینش داشته مجبور میشن کل خونه و زندگیشونو بفروشن تا دیه اون ادمها رو بدن.... خونه بزرگ 150 متری تو تهرانپارس ماشین و کلی لوازم لوکس زندگی همش شد دیه ..... خوب یادمه بعدش افتادیم به مستاجری اونم تو چه محله هایی جنوب شهر تهران که فرهنگشون با ما زمین تا اسمون فرق داشت.
هرجند که بااب کلی زحمت میکشید که بخشی از این زندگی رو جبران کنه ولی نمی شد که نمی شد. اخه اون خونه رو مامان تو زمان مجردیش از ارتش که توش کار می کرد به صورت قسطی خریده بود و بعد از تولد بچه هاش خودشو بازخرید کرده بود. ولی دیگه بابا نتونست اون زندگی رو برای مامان بازسازی کنه.
منم دیگه داشتم کم کم بزرگ می شدم و روز به روز با شیرین زبونی هام دل بابامو می بردم. طوریکه بعد از جنگ هرجا می رفت منو با خودش می برد حتی تو کار موکت بری که بود منو با خو.ش می برد و کلی بهم می رسید. چیزی نبود که بخوام و اون برام تهیه نکنه. هز روز با اعتماد به نفسی که باابم بهم می داد قلدر تر می شدم و برای خودم یه پا پسر نترس شده بودم. یه روز که داداشم با یه پسر بزگتر از خودش دعواش شده بود و یه سیلی محکم خورده بود بدجوری رگ غیرتم جوشید و رفتم با پسره دست به یقه شدم و اخرشم با پام بهش لگد زدم که پاش پیچید و افتاد تو یه جوب بزرگ. قیافش دیدنی شده بود و من عین پسرا هر هر به ریشش می خندیدم. عصری که بابام اومد پسره با خانوادش اومدن جلوی در خونمون و شروع کردن به دعوا با بابام که این چه دختره داری ببین با این پسر چی کار کرده بابامو هیچ وقت فراموش نمی کنم اون لحظه اونقدر خندید که اشکش دراومد و از صداش همه ریختن تو کوچه....
همه می گفتن محمد اقا چی شده؟ اونم می گفت هیچی این نره غول از یه دختر 6ساله کتک خورده. بابام نه تنها دعوام نکرد که اتفاقا بهم جایزه هم داد و گفت باید بتونی از پس خودت بر بیای.... مامان همیشه طرفدار داداشم بود و بابام بزرگترین حامی من در مقابل همه دنیا....
وقتی می رفتیم گرمسار پسرا رو لخت می کرد و کنار یه کانال اب اب تنیشون می داد و به منم می گفت اگه دوس داری بیا تو اب منم از خدا خواسته می رفتم و تا می تونستم به پسرای فامیل کرم می ریختم و اخر سرم فاتحانه از اب می یومدم بیرون. نمی خوام از خودم تعریف کنم ولی شاید این چهره من هنوزم تو فامیل مطرح باشه که از هیچی کم نمی یارم و جواب همه رو می دم. خلاصه روز اول مدرسه رسید و من بر خلاف بچه های دیگه نه گریه می کردم نه احساس دلتنگی همون جلوی در از مامان و بابام خداحافظی کردم و جون می خواستم یه روزی برسه که دیگه بابام کار نکنه و من کمکش کنم به خودم قول دادم درسمو حسابی بخونم تا شاگرد ممتاز بشم.
هر روز بابام وقت رفتن به مدرسه بهم پول خرید دو تا بستنی قیفی رو می داد یکی موقع رفتن یکی موقع برگشتن. خدا می دونه که شیرینی اون بستنی هایی که باابم با عشق من پولشونو بهم می داد هنوزم زیر زبونمه و دیگه اون طعم برام تکرار نشد که نشد.
بماند که تو این مدت چند بار هم با ماشین تصادف می کردم اما فقط پام می شکست و اینقدر مغرور و پررو بودم که خونه نشین نشم.
بوی کباب بابام وقتی روزای جمعه منقلو به پا می کرد و گوشه حیاط یواشکی اول یه لقمه چربشو می زاشت دهن من هنوزم به مشامم می رسه چقدر با مامانم عاشقانه زندگی می کردن.... وقتایی که خونه بود انار دون می کرد و قاشق قاشق دهنمون می زاشت..... یا یه جعبه پرتقال می گرفت و با لیمو ابشو می گرفت و با عشق لیوان لیوان به زور به خوردمون می داد.
خدایا چقدر دلم هوای بودن بابامو داره خیلی کوچیک بودم که دفترچه خاطرات حضور بابام تو زندگیم برای همیشه بسته شد اما من دلم اونو می خواد هنوزم دلم براش تنگ می شه و گاهی ساعت ها تو خیالم حضورشو مجسم می کنم.
یادمه هر هفته عمه ها و عموم خونمون جمع بودن بابام یه قطب محوری بود تو خانوادش و همه رو حرفش حساب می کردن.... کی این غیبتا و مسخره بازیا بینشون بود؟ خدایا اصلا چرا چرا چرا چرا بین این همه ادم باید بابای 36 ساله من می رفت؟ اره خیلی جوون بود که مارو تنها گذاشت همش 36 سالش بود ..... ببخش پسرک قشنگم که گاهی نمی تونم جلوی اشکامو بگیرم ببخش که خاطر ناز تو رو هم مکدر می کنم ولی می خوام همشو برات بگم تا بدونی عمر خوشی های مامان هدایی تو خیلی کم بوده و همش به امید حضور گل قشنگی مثل تو تحملشو بالا می برده.
تازه رفته بودم کلاش دوم ابتدایی معدل اولم 20 شده بود و کلی جایزه گرفته بودم کلاس دومم هم بابام کنارم بود هنوز به امتحانات ثلث اول نرسیده بودیم که یه روز دیگه بابام نیومد..... قصش خیلی خیلی طولانیه فقط یه مختصر می گم که بدونی بابام رو ماشین دوستش غروبا که می شد کار می کرد تا بتونه زودتر جبران گذشته رو بکنه یه روز مسافرای دامغان بهش می خورن همون شهر لعنتی که همیشه ازش متنفر خواهم بود.... بابامو تو راه می کشن به نخاعش ضربه می زنن ...... دو هفته تو بیمارستان دووم اورد اما وقتی بهش گفتن برای همیشه فلج شدی سکته کرد و رفت پیش خدای مهربونی که همیشه سایش بالای سر ماست.
مرگ بابام هم مثل قصه ها عجیب و باور نکردنی بود اونقدر شوکه شده بودم که تو سن 8 سالگیم موهام به شدت ریخت اونقدر منزوی و تنها شده بود که هیچ کس نمی تونست برام مسکن باشه....
بدترین روز تاریخ زندگیم هم رقم خورد 22 اذر ماه سال 1372 مامان می خواست بابا رو بهشت زهرا خاک کنن اما فامیلای نامردمون نزاشتن و گفتن نه باید همون گرمسار کنار گوش خودمون باشه...... فکر این نبودن که یه روزی ما بزرگ میشیم و بدجوری دلتنگی پدرمونو می کنیم ولی این فاصله باعث میشه دیر به دیر به بابامون سر بزنیم.
بابای خوبم خدا رحمتت کنه هنوزم چهره سرد اما خنده روتو روی سنگ سردخونه یادمه بوسیدمت و با دستای کوچولوم باهات بای بای کردم.
بدبختی هامون تازه بعد از هفت بابام شروع شد وسایلمونو بردیم خونه عموم خدایا تو توی اون سبای تاریک زیر پتوم می دونی چقدر سختی کشیدم..... فقط تونستیم تا چهلم بابام خونه عموم دووم بیاریم بعدش به یه خونه کوچیک تو همون مرکز شهر اسباب کشی کردیم و مامان طفلی از صبح تا اخر شب با جون کندن سعی می کرد خرج زندگیمون در بیاره البته خدای مهربونم همیشه به پولش برکت می داد و ما هرچی می خواستیم تو زندگیمون فراهم بود.
روز به روز بزرگ و بزرگ تر می شدم و همچنان معدلم بیست بود همیشه یاد قولی که به بابام داده بودم می افتادم که خوب خوب درسمو بخونم تا اون سر افراز شه.....
مامان روز به روز شکسته تر می شد ولی از نامردی روزگار خم به ابرو نمی اورد یادمه کلی خواستگار جورو واجور داشت ولی برای خوشبختی من و داداشم هرگز ازدواج نکرد.
دیگه نه از فامیلی خبر بود نه از اون غزت و احترام قبلیمون...... اینقدر زود همشون رنگ عوض کردن که اگه برای خودمون پیش نمی یومد فکر می کردیم این چیزا فقط برای تو قصه ها و داستاناست.
سعی می کردم همه جا اونقدر خوب ظاهر شم که برای همه نمونه باشم هرچند رگه های شیطنتم رو نمی تونستم کنترل کنم...... دوران راهنماییم بهترین دوران تحصیلی زندگیم بود اینقدر خاطرات خوش ازش دارم که خودش به تنهایی یه کتاب قصه می شه....
اکثر اوقات پشت در کلاس بودیم این که می گمبودیم برای اینکه ما یه تیم بودیم..... چون من اون موقع ها خیلی به زبان و ریاضی علاقه داشتم و زودتر از معلم اون درسارو یاد می گرفتم همیشه سر زنگ این دوتا درسم منو می فرستادن تو حیاط مدرسه پی یه خرابکاری دیگه.... ما توی مدرسمون سالن نهار خوری هم داشتیم اخه ساعت مدرسمون از ساعت 7 صبح تا 4 عصر بود وقتایی که توی حیاط بودم می رفتم و با کاغذ قیف درست می کردم و همه سماقای روی میزا رو خالی می کردم و با نمک قاطی می کردم و برای بچه ها به قول خودمون وسایل پذیرایی اماده می کردم زنگ تفریح که می شد کلی بچه ها از کارم تعریف می کردن.
با ااونکه همیشه درسم عالی بود ولی مزه تقلب یه چیزی بود که بدجوری زیر زبونم مزه کرده بود ..... برای همینم بدون ترس و واهمه جلوی چشم معلممون تقلب می رسوندم و گاهی هم وسط کلاس رژی می رفتم تا برگمو بدم دست دوستام برام جوابارو بنویسن خودمم موندم چه جوری اون موقع ها اینقدر کله خراب و نترس بودم. دوبار ازم تعهد اخلاقی کتبی گرفتن ولی بسکه همه دوسم داشتن بازم انظباطمو 20 می دادن.
چه دوران شیرینی بود معلم حرفه و فنمون می گفت تورو خدا تو کلاسو بهم نریز من خودم بافتنیتو می بافم. اخه من از بافتنی متنفرم. خلاصه که پسرک قشنگم دنیایی داشتیم تا از هر مرحله زندگیمون گذر کنیم...... انگار این بار خیلی خیلی طولانی شد پستتت معذرت می خوام نفسی من..... اگه می خوام کامل برات قصه زندگیمو بگم برای اینکه یاد بگیری ادم نباید در مقابل سختی ها تسلیم بشه اعتقاد قلبم اینه که یه روزی هم روز خوشی های ماست و دنیا همیشه اینطوری نمی مونه....
حالا دیگه بزرگترین ارزوی زندگیم سلامتی و موفقیت تو نفسمه
عاشقتم از همینجا تا خود خود خدا